دل نوشته های من

خرید بک لینک
این روزهابیشتر از هر چیزی به سکوت احتیاج دارم.می نشینم و نگاه می کنم در ظاهر شاید کتابی در دستم باشداما افکارم در مکانی دور در حال پرواز استگاه چشمانم را هم می بندمو بارها ... بارها از خود سوال می کنم چه می شود زندگی را؟ چه داستانی ست ...این روزها بیشتر از هر وقتی سکوت می کنم بدنبال واژه هایی برای بیان احساس درونماما هرگز جز سکوت واژه ی پیدا نمی کنم با درماندگی واژه ها را می نویسم... می خوانم ...می بینم ...ثبت می کنم ... همه چیز گویی یخ زده حتی وقتی کلمات دوستت دارم را می نویسم پ.ن: زمان دیگر شتاب ندارد با شوق و دوست داشتن هم نمی گذردزمان کند و پیر شدهگویی دل نوشته های من...

ما را در سایت دل نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: زمان, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:18

چقدر غمگینمغمی آشناغمی که بارها شاهد بودی...هر دفعه به نوعی تجربه اش می کنیاین مواقع هیچ واژه ی برای نوشتن نیستکویی انسان آمده تا دردها را لمس کند...دردهای یزرگی که لال ات می کند!!گفتم : دل و جان در سر کارت کردمهرچیز که داشتم نثارت کردمگفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟آن من بودم که بی قرارت کردم ...عطار+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ساعت 13:8 توسط فرشته _کاملان | دل نوشته های من...

ما را در سایت دل نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:18

بعضی وقتها دوست دارماین ذهن هم کلیدی برای پاک کردن داشته باشد با فشار مختصری همه چیز پاک شود...دوستی ها و دشمنی هاحسدها و حرف های نگفتهو دوباره با نگاهی نو نظاره گر شدن!!از این هیاهوی ذهن خسته ام از این منی که حرف می زند...حرف می زند قصه می گویدفلسفه می چیندو هزاران حرف دیگری...که گفتنی نیستمی گوید گذشتن!! می گویم : گذشتمو پایان ذهن ...+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:37 توسط فرشته _کاملان | دل نوشته های من...

ما را در سایت دل نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: ذهن, نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:18

گاه چقدر دور می شوی از نوشتن...تصور کرده ای چقدر تکرار در تکرار ..هر روز همانند گذشته های دور و نزدیکهمان کارهای روزانههمان رفتن و آمدن ها... عادت کردیبه لحظه ها و کارها ... یادت رفته از عشقیادت رفته از شوق لبخندیادت رفته از گرمای دستانی را گرفتنیادت رفته از چشم دوختن در چشمی منتظر و آشنا...عادت کردی به خستگی و افسوس خوردنعادت به اینکه...این عمر هم رفت عادت که دیگر عشق و دوست داشتن نیستاما...عمر را تو عادت داده ای دوستزندگی هست...و تو جا مانده ای ... پ.ن: ذهن می گوید ... دست می نویسد آنطور که دوست می دارد + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 21:39 دل نوشته های من...

ما را در سایت دل نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: عادت, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:18

وقت هایی دلت می گیرد ... از هر چیزی که دوست داشتنی ستاز هر واژه ای که تو را زخمی کندو ناراحتت مجبوری لبخند بزنیگویی هرگز دلتنگ ناراحت نیستی؟واقعا چرا تظاهر می کنیم به آنچه نیستیم؟؟ فکر کردیفکر می کنم تنها یک جواب دارم اینکه... همه بدنیال تکیه گاهی هستیممطمئن و دوست داشتنیشانه هایی پر از آرامشو کلماتی که تو راجدا کند از هر چه وابستگی زمینی استمی دانم خواهی اندیشید ! یعنی چه؟ و خواهم گفت ..... یعنی لحظه هایست اینقدر دل تنگ کننده که با وجود تمام حرف های آرامش بخشتمام داشته هایت تمام حس خوشی عمیق درونت باز... باز... احساس تنهایی خواهی کرد همین+ نوشته شده در د دل نوشته های من...

ما را در سایت دل نوشته های من دنبال می‌کنید

برچسب: شایدها, نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:18

صفحه بندی